از طرف زندانی بی ملاقاتی   

بعد از مدتها که از کش و قوس این اقیانوس بدمصب رهایی پیذا کردم فرصتی دست داد تا توی ساحل شنی خاطرات گذشته قدمی بزنم بجای اینکه دلم باز بشه لبالب شدم از زخم و دلتنگی و چند بیتی را به پاس تموم دل نوشته هاتون یادگار گداشتم شاید به این امیدکه فراموش نشده باشم.

گرچه در چشم تو پروانه پر سوخته ام

تو چه میدانی از آهت چقَدَر سوخته ام

حسرتی دارم از آن دست که چون مام زمین

آب در چشم ترم هست و جگر سوخته ام

نه زمانی که بمانم نه دلی تابروم

چه کنم با غم این بخت دو سر سوخته ام

ماهکم من به پلنگانه ترین شیوه عشق

هر شب از داغ تو در کوه و کمر سوخته ام

چه خیالی است اگر قصه به پایان نرسد

من که یک عمر در اما و اگر سوخته ام

دست بردار از آرامش خاکسریم

بگدار عشق نداند چقدر سوخته ام

رضا عزیزی-27آذرماه 1389

لینک
شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ - رضا عزیزی

   هم سلولی! سلام!   

سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد

 مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد

خودم هم باور نداشتم از شامگاه اردیبهشتی که گذشت و من آخرین دلوشته ام را پشت میله های سورمه ای رنگ این دخمه جا گذاشتم سالی گذشته است. انگار زمان دارد به شدت، جاودان بودن مرا نفی می کند حتی در خاطره ها.

هم سلولی! سلام!

بگذار باران ببارد، در بندر چشمهایت

تا سینه سرخی بنوشد آب از سر چشمهایت

 بگذار تا تشنه ام من این شربت سرمه ای را

لیوان به لیوان بنوشم تا آخر چشمهایت

 در گوشه ای از اتاقم، بگذار پایان بگیرم

 تا هیچکس را نبینم دور و بر چشمهایت

 مرد غم آلوده تو دیگر جسارت ندارد

 بگذار دنیا بچرخد بر محور چشمهایت

 با هر که و هر چه هستی عیبی ندارد اگر چه

 اسم مرا خط کشیدی از دفتر چشمهایت

 با این غزلهای داغم می ترسم امروز و فردا

 بر روی میزت بریزد خاکستر چشمهایت

 ...

امروز هم مثل هر روز، من آمدم تو نبودی

 این جمله را می نویسم روی در چشمهایت !

 از همه هم سلولی های سابق و فعلی، خصوصا هم سلولی شماره 61 که هر چندگاه با شعری-حرفی-لبخندی ، مرا یاد کردند شرمنده و سپاسگذارم. خداحافظ شاید تا اردیبهشتی دیگر...!

لینک
سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - رضا عزیزی

   پای در کفش انتشارات   

دوباره نمایشگاه کتاب شد و دیدارهای تازه و حسرت خرید و پلاستیکهای تبلیغاتی رنگارنگ دوباره دیدن آدمهایی که بین ازدحام کتابهای فاخر داخلی و خارجی و غرفه های رنگارنگ هنوز هم دنبال دست نوشته تازه ای از نادر و ردپای کمرنگ فروغ و اتل متل صالحی می گردند و پیراهن به روز مندلی پور رو می پوشند.

خودم که هنوز اراکم امیدوارم فردا پس فردا شما رو به مجموعه ای / غزلی یا بیتی دعوت کنم البته برای خانم گودرزی یادم نمی ره که حتما دو ساعت چراغ سوغاتی بیارم .

ملاقاتی:

علی عزیزم مرسی از اینکه باز به من سر زدی خاطره ها ت را مثل خودم دوست دارم اردی بهشتت هم مبارک.

نجمه جان مثل همیشه بهم انرژی دادی توی این یکی دو روزه بیشتر همدیگر را می بینیم.ممنونم.

دوستی که گفته بودی بی نامم و باید دنبالت بگردم راستش را بخواهی من خیلی وقتها اسم خودم را هم فراموش می کنم.

لینک
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - رضا عزیزی

   اتاق خواب خدا   

گذشت عمر و دلی عشق را بهانه نکرد

پرنده ای لب ایوان ماه خانه نکرد

خزان که شد خودمان را زیاد گم کردیم

حنای مزرعه را توی باد گم کردیم

دل ترک ترک ماه را نفهمیدیم

دلیل نقشه روباه را نفهمیدیم

نشسته ایم که آیینه تیره بخت شود

دوباره سکه بکاریم تا درخت شود

نشسته ایم که پروانه ای زمین بخورد

بهار پشت در خانه ای زمین بخورد

بیا و این شب دم کرده را کنار بزن

برای پنجره ها پرده را کنار بزن

بیا که بی تو در این جاده ها سواری نیست

کنار مزرعه ها اسب بال داری نیست

پرنده ها همه در زخم و دود حل شده اند

اتاق ها همه کندوی بی عسل شده اند

بهار را به شب جشن باغ مهمان کن

شب مرا به دو ساعت چراغ مهمان کن

...

بجای اینکه پر از بمب و جنگ و جت باشیم

بیا دوباره شریک غم کزت باشیم

اگر چه قصر پری زاده دست جانی هاست

اتاق خواب خدا زیر شیروانی هاست

  • قسمتهایی از شعر اتاق خواب خدا
  • مجموعه در دست انتشار زیتون چشم های تو

یه زندونی اون هم توی یه سلول تنگ بجز ملاقاتی به چی فکر می کنه؟ و اینکه دنیای اونور دیوار چه رنگیه ؟

نجمه جان چندین بار به ملاقاتم اومدی توی سلولم نبودم ببخشید به خدا بدون که توی فکرم و قلبمی منتظر حرفهای تازه ات هستم .

ناهید جان مرسی که به من سر زدی اگه حوصله داشتی تصویر چند تا ار تابلوهای تازه ات رو برام ایمیل کن راستی مثل همیشه شعرهات ساده بود و سرشار .

محمد ومریم عزیزم مرسی.

لینک
سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - رضا عزیزی

       

خیلی سخته شروع دوباره چیزی که تمام شده٫ برای من که سوغات سال نو دلتنگی بود و حسرت ٫ تو چی؟

گر چه در چشم تو پروانه پر سوخته ام

تو چه می دانی از آهت چقدر سوخته ام

حسرتی دارم از آن دست که چون مام زمین

آب در چشم ترم هست و جگر سوخته ام

نه زمانی که بمانم نه دلی تا بروم

چه کنم با غم این بخت دوسر سوخته ام

ماهکم ! متن به پلنگانه ترین شیوه عشق

هر شب از داغ تو بر کوه و کمر سوخته ام

چه خیالی است اگر قصه به پایان نرسد

من که یک عمر در اما و اگر سوخته ام

دست بردار از آرامش خاکستری ام

بگذار عشق نداند چقدر سوخته ام

لینک
سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - رضا عزیزی

       

جهان ٬ اتاق عملی است بزرگ!

که وقتی از آن بیرونت می کنند

                             تازه هوشیار می شوی.

لینک
دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦ - رضا عزیزی

       

سلام.اولا که علی آقای احمدی پناه دستت درست توی این کوران فراموشی ها تو لااقل سری به ما زدی .

*********

شوری ابعاد عید

ذائقه را سایه کرد

عکس من افتاد در مساحت تقویم

در خم آن کودکانه های مقرب

زیر فراموشی و فراغت یک عید

داد زدیم به چه هوایی

این قطعه سهراب بهانه ای بود برای تبریک سال نو امیدوارم که سال جدید برای همه ایرانی ها پر از خیر و موفقیت باشد.

لینک
دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ - رضا عزیزی

       

هر آشنایی تازه ٬ اندوهی تازه است و

هر سلام ٬ سرآغاز دردناک یک خداحافظی است

                                                                 سلام

لینک
شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥ - رضا عزیزی