هم سلولی! سلام!   

سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد

 مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد

خودم هم باور نداشتم از شامگاه اردیبهشتی که گذشت و من آخرین دلوشته ام را پشت میله های سورمه ای رنگ این دخمه جا گذاشتم سالی گذشته است. انگار زمان دارد به شدت، جاودان بودن مرا نفی می کند حتی در خاطره ها.

هم سلولی! سلام!

بگذار باران ببارد، در بندر چشمهایت

تا سینه سرخی بنوشد آب از سر چشمهایت

 بگذار تا تشنه ام من این شربت سرمه ای را

لیوان به لیوان بنوشم تا آخر چشمهایت

 در گوشه ای از اتاقم، بگذار پایان بگیرم

 تا هیچکس را نبینم دور و بر چشمهایت

 مرد غم آلوده تو دیگر جسارت ندارد

 بگذار دنیا بچرخد بر محور چشمهایت

 با هر که و هر چه هستی عیبی ندارد اگر چه

 اسم مرا خط کشیدی از دفتر چشمهایت

 با این غزلهای داغم می ترسم امروز و فردا

 بر روی میزت بریزد خاکستر چشمهایت

 ...

امروز هم مثل هر روز، من آمدم تو نبودی

 این جمله را می نویسم روی در چشمهایت !

 از همه هم سلولی های سابق و فعلی، خصوصا هم سلولی شماره 61 که هر چندگاه با شعری-حرفی-لبخندی ، مرا یاد کردند شرمنده و سپاسگذارم. خداحافظ شاید تا اردیبهشتی دیگر...!

لینک
سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - رضا عزیزی