از طرف زندانی بی ملاقاتی   

بعد از مدتها که از کش و قوس این اقیانوس بدمصب رهایی پیذا کردم فرصتی دست داد تا توی ساحل شنی خاطرات گذشته قدمی بزنم بجای اینکه دلم باز بشه لبالب شدم از زخم و دلتنگی و چند بیتی را به پاس تموم دل نوشته هاتون یادگار گداشتم شاید به این امیدکه فراموش نشده باشم.

گرچه در چشم تو پروانه پر سوخته ام

تو چه میدانی از آهت چقَدَر سوخته ام

حسرتی دارم از آن دست که چون مام زمین

آب در چشم ترم هست و جگر سوخته ام

نه زمانی که بمانم نه دلی تابروم

چه کنم با غم این بخت دو سر سوخته ام

ماهکم من به پلنگانه ترین شیوه عشق

هر شب از داغ تو در کوه و کمر سوخته ام

چه خیالی است اگر قصه به پایان نرسد

من که یک عمر در اما و اگر سوخته ام

دست بردار از آرامش خاکسریم

بگدار عشق نداند چقدر سوخته ام

رضا عزیزی-27آذرماه 1389

لینک
شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ - رضا عزیزی