از طرف زندانی بی ملاقاتی

بعد از مدتها که از کش و قوس این اقیانوس بدمصب رهایی پیذا کردم فرصتی دست داد تا توی ساحل شنی خاطرات گذشته قدمی بزنم بجای اینکه دلم باز بشه لبالب شدم از زخم و دلتنگی و چند بیتی را به پاس تموم دل نوشته هاتون یادگار گداشتم شاید به این امیدکه فراموش نشده باشم.

گرچه در چشم تو پروانه پر سوخته ام

تو چه میدانی از آهت چقَدَر سوخته ام

حسرتی دارم از آن دست که چون مام زمین

آب در چشم ترم هست و جگر سوخته ام

نه زمانی که بمانم نه دلی تابروم

چه کنم با غم این بخت دو سر سوخته ام

ماهکم من به پلنگانه ترین شیوه عشق

هر شب از داغ تو در کوه و کمر سوخته ام

چه خیالی است اگر قصه به پایان نرسد

من که یک عمر در اما و اگر سوخته ام

دست بردار از آرامش خاکسریم

بگدار عشق نداند چقدر سوخته ام

رضا عزیزی-27آذرماه 1389

/ 11 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

عالین. می شه گفت یه ژا افتخاری واسه همه.

شاعر ديوانه

سلام مدتها بود كه به دنبال يك آدرسي از شما ميگشتم تا شعراي زيباي شما را بخونم سالهاي 83 -84 شما را توي فرهنگسراي ايينه اراك ديدم يه شعري خونديد بيكي از مصرع هاش اين بود اي عمرو عاص هاي كراواتي تهران در محاصره بيروت است يادش بخير هر هفته براي ديدن شما و اقاي ميچاني فرامرز احمري و... جلسه شعر ميومدم خوشحال ميشم اگه بتونم كار هاي بيشتري از شما بخونم مخصوصا اين شعري را كه ذكر كردم موفق باشي

يك دوست

كجايي آخه پسر غزل؟

بابک سلیم ساسانی

خیلی دنبال شما شاعر گرامی گشتم اما مثل اینکه نمی شود شما را یافت چون همیشه در حال رفتنید امیدوارو تا اردیبهشت سال دیگر لااقل شما مرا بیابید پیش از آن که رفته باشم

موسی

سلام و درود! شعر زیبایی بود، لذت بردم.

لیلا

سلام چه کسی سروده هات را از یاد برده است؟ مخصوصا یک شاخه رز................من یک خواهش دارم وبلاگ مهدی میچانی یا شماره ش

محمد کرمی منش

کاشت داشت برداشت زمین را شخم زد دانه ها را زیر خاک کرد سبزی جوانی اش را به سبزی جوانه ها بخشید زردی خوشه ها را به زردی پیری اش خرید و هنگام درو خودش نیز برچیده شد آری... پدربزرگ یک عمر تلاش کرد او کاشت داشت یرداشت ولی ندانست که عشق همان خوشه گندم بود