پای در کفش انتشارات

دوباره نمایشگاه کتاب شد و دیدارهای تازه و حسرت خرید و پلاستیکهای تبلیغاتی رنگارنگ دوباره دیدن آدمهایی که بین ازدحام کتابهای فاخر داخلی و خارجی و غرفه های رنگارنگ هنوز هم دنبال دست نوشته تازه ای از نادر و ردپای کمرنگ فروغ و اتل متل صالحی می گردند و پیراهن به روز مندلی پور رو می پوشند.

خودم که هنوز اراکم امیدوارم فردا پس فردا شما رو به مجموعه ای / غزلی یا بیتی دعوت کنم البته برای خانم گودرزی یادم نمی ره که حتما دو ساعت چراغ سوغاتی بیارم .

ملاقاتی:

علی عزیزم مرسی از اینکه باز به من سر زدی خاطره ها ت را مثل خودم دوست دارم اردی بهشتت هم مبارک.

نجمه جان مثل همیشه بهم انرژی دادی توی این یکی دو روزه بیشتر همدیگر را می بینیم.ممنونم.

دوستی که گفته بودی بی نامم و باید دنبالت بگردم راستش را بخواهی من خیلی وقتها اسم خودم را هم فراموش می کنم.

/ 18 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نجمه گودرزی

به قول شاعر بابا تو دیگه کی هستی؟ چرا به روز نمی شی؟ سالنامه تاسیس کردی؟

عليرضا

سلام.امروز اول تابستونه .تابستون يعنی چرتهای بعد از ظهر و پابرهنه قدم زدن در خاطرات نه چندان دور.... تابستون بر همتون مبارک.خوش باشيد.

عليرضا

سلام .خوبی آقا رضا.بابا يعنی اينقدر سرتون شلوغه که وقت نميکنيد به همسلولی های قديميتون يک سر بزنيد . چند ساعت کار رو تعطيل کن و بيا ملاقاتی ما...کمپوت هم فراموش نشه

نجمه گودرزی

سلام داداش نمیدون کجایی؟خیلی وقته از خودت خبر نمیدی؟ چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچ های غربت

عليرضا

گذشت عمر و دلی عشق را بهانه نکرد.....

بايد رفت هميشه پيش از آنکه موعد چيزی شبيه دوستت دارم رسيده باشد بايد رفت ترمينال جنوب ساکی پر از دلتنگی در دست سيگاری بر لب و دستمالی که شايد در باد گم شود.

سلام آقا رضای با کلاس که خيلی سرش شلوغه و ديگه وقت نمی کنه بعد از آزاد شدن از انفرادی از دوستانش که توی انفرادی های ديگه موندند يادی بکنه . خدا جد و آباد اون غريبه ای که وبلاگت را يک آپ کوچولو کرده را بيامورزه چون بعد از تغييرات توی پرشن بلاگ تغريبا وبلاگ حضرت عجل مونده بود که خودش را به روز رسانی بکنه.(که شايد هم کار خود بچه های پرشن بلاگ باشه!!!) به هر حال امروز نيمه شعبونه و خوبيتنداره همش گله کنيم.آقا جون نمی دونم کجايی شايد هم روی صندلی های کنگره لم دادی (که البته بعيد می دونم چون با پوست ماها سازگار نيست) امروز ياد سالهای پيش افتادم و دارم خاطراتش را مرور می کنم الان هم رسيدم به ديالوگ های دو سال پيش خودمون و اتفاقهايش و البته يک ساعت ديگه هم که برسم به عوارضی خاطرات بعضی از دوستان را که سه سال پيش حسابی لطفشون به من رسيده را مرور می کنم که اميدوارم هرکجا هستند خوب و خوش باشند..... سلول ۶۱......ملاقاتی ........نداری.

یک نامه از رویای کوچکهای بالغ با مهر و امضای عروسکهای بالغ ما بچه ها بدجور محتاج شمائیم اینست حرف دل کودکهای بالغ . . . قسمتی از یکی از کارهای زیبای دوستم رضا عزیزی

عليرضا

آقا رضا سلام.خوبی رفيق.کجايی کم پيدايی.....شنيدم که به سلامتی ازدواجی در راه است.......هرچندکه مرا بيخبر گذاشتی اما خيلی خوشحال شدم و برات آرزوی خوشبختی می کنم...(فکر کنم برای همين بيخيال وبلاگ شدی)به تمام دوستان سلام برسان